نامم که شکل گرفت ... زمین در حال نماز بود .

نامم نطفه شد !

چرخید و پیچید و رقصید .

 و من در ابهام خون آلوده زندگی ؛ صورت بستم .

نقشی که دوستش دارم .

تنم ؛ خاکی و سرگردان ؛ مبان عشق و بودن و زبری هایش ؛ مفاهیم را تجربه می کرد .

 و بدان که نگاهم لحظه ای از آفتاب ؛ چشم برنداشت .

بازشناختم ؛ نامم را و هم شکلش شدم .

 انرژی بی پایان هستی در کنار یک نیستی مطلق !!!

مشغول گشایش راز بودن و نبودن  ؛ آنهم در قامت آدمیزاد  .

که در ابتدا فقط یک کلمه بود !!!