بذار مشتعل شه
گذاشتم قلبم سقوط کنه !
و در حالی که داشت سقوط میکرد تو بلند شدی تا فتــــــحش کنی .
دستهای من قوی ان .اما زانوانم اونقدر قوی نبودن ؛ تا بتونم توی اغوشت محکم باشم
اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم
هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود !
و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای
اما من باران رو به آتش کشیدم
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکنم .
چون من شنیدم ....
باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
میتونستم اونجا بمونم و چشمامو ببندم و برای همیشه تو رو کنار خودم احساس کنم
من و تو با هم هستیم و هیچ چیز بهتر از این نیست
اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم
هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود
من باران رو به آتش کشیدم
و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم
چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار
نمی تونم دنبالت نگردم
من باران رو به آتش کشیدم
بذار مشتعل شه
بذار مشتعل شه