خاکستر قلبم را از قرون سوخته وسطی ؛ برایت هدیه آوردم ....

این قلب ؛ هزاران سال است که با نامت تپیده است !

با تبسمی می گویی : انسان را به جرم فراموشی اش ببخشایم !!!

توتیای مسیحایی ات ؛ پانوشت تمام بوسه های پاسخ نگرفته ام .

دیگر زن امروز شده ام .

همانی که با شروع دم خلقت ؛ سرگردان در جنگل های بی پایانت می دوید .

این بار چشم در چشمانت ؛ تاوان تمام آه های یخ زده ام را می خواهم .