گویند یوسف ِ زلیخا را به زاری و در خاک غلتیده یافت .

چون او را در آن حال دید . از خداوند خواست تا او را عذابی دهد مگر این که دست از وی بدارد و از بدنامی پیامبر خدا دوری گیرد .

ناگاه جبرئیل از عرش فرود آمد و یوسف را نهیب داد که :

که گفتت مرگ گل در بوستان خواه

هلاک دوستان دوستان خواه ؟

چو او جان عزیز خود تو را داد

ذلیلش چون کنم ؟ باید تو را داد ؟!