محبت
ناچار زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا با اندک پولی که برایش باقی مانده بود ِ تکه نانی بخرد .
ولی همین که صاحب مغازه در را باز کرد ِ پسرک از روی دستپاچگی گفت :
ببخشید خانم ِ آب دارید ؟
زن جوان که فهمید پسرک گرسنه است ِ داخل مغازه رفت و یک لیوان شیر گرم برایش آورد .

پسر از روی گرسنگی فورا" شیر را تا ته سرکشید و بعد با خجالت دست در جیبش کرد و گفت :
خانم ِ پولش چقدر می شود ؟
زن جوان دستی بر سر پسرک کشید ِ لبخندی زد و گفت :
خداوند به ما دستور داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم !
پسرک تشکر کرد و رفت . اما این خاطره هیچ گاه از ذهنش پاک نشد .
سالها گذشت و آن پسر برای ادامه تحصیل به پایتخت رفت و توانست مشهورترین متخصص قلب پایتخت شود .
یک روز که او در اتاق خود نشسته بود . از بخش اورژانس با او تماس گرفتند و درخواست کمک کردند .
او به محض روبه رو شدن با بیمار او را شناخت . فورا" دستور بستری و اتاق عمل داد.
طی ۲۴ ساعت او چند عمل جراحی حیاتی بر روی قلب پیرزن انجام داد و توانست او را از مرگ حتمی نجات دهد .
روزی که زمان ترک بیمارستان فرارسید و پاکت صورتحساب را مقابل پیرزن قرار دادند ِ او ناراحت بود .
اما وقتی پاکت را باز کرد ِ با کامل حیرت صورتحساب را خواند که نوشته بود :
خداوند به ما دستور داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم .