پسرک فقیر بود ...فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود .

ناچار زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا با اندک پولی که برایش باقی مانده بود ِ تکه نانی بخرد .

ولی همین که صاحب مغازه در را باز کرد ِ پسرک از روی دستپاچگی گفت :

ببخشید خانم ِ آب دارید ؟

زن جوان که فهمید پسرک گرسنه است ِ داخل مغازه رفت و یک لیوان شیر گرم برایش آورد .

پسر از روی گرسنگی فورا" شیر را تا ته سرکشید و بعد با خجالت دست در جیبش کرد و گفت :

خانم ِ پولش چقدر می شود ؟

زن جوان دستی بر سر پسرک کشید ِ لبخندی زد و گفت :

خداوند به ما دستور داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم !

پسرک تشکر کرد و رفت . اما این خاطره هیچ گاه از ذهنش پاک نشد .

سالها گذشت و آن پسر برای ادامه تحصیل به پایتخت رفت و توانست مشهورترین متخصص قلب پایتخت شود .

یک روز که او در اتاق خود نشسته بود . از بخش اورژانس با او تماس گرفتند و درخواست کمک کردند .

او به محض روبه رو شدن با بیمار او را شناخت . فورا" دستور بستری و اتاق عمل داد.

طی ۲۴ ساعت او چند عمل جراحی حیاتی بر روی قلب پیرزن انجام داد و توانست او را از مرگ حتمی نجات دهد .

روزی که زمان ترک بیمارستان فرارسید و پاکت صورتحساب را مقابل پیرزن قرار دادند ِ او ناراحت بود .

اما وقتی پاکت را باز کرد ِ با کامل حیرت صورتحساب را خواند که نوشته بود :

خداوند به ما دستور داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم .