روزی ؛ روزگاری روح کوچکی زندگی می کرد .

این روح کوچک می دانست که نو ر است ؛ ولی می خواست خود را در جایگاه نور تجربه کند . روح بزرگ به او گفت :" ا این جوری مجسم کن : تو مثل یک شمع در درون خورشید هستی . با هزاران هزار شمع دیگر که خورشید را تشکیل می دهند و خورشید بدون تو خورشید نخواهد بود .نه ؛ خورشیدی خواهد بود که یک شمعش کم است "

اگر می خواهی نور رابشناسی ؛ پس باید تاریکی را کشف کنی. چون چگونه می توان بالا را بدون پایین ؛ گرما را بدون سرما ؛ و سریع را بدون آهسته ؛ شناخت ؟ "

پس روح کوچک فهمید در مرحله ی شناخت خویشتن راستین اش ؛ باید متضاد خودرابشناسد . پرسید : تاریکی چیست ؟ آیا من از تاریکی خواهم ترسید ؟

روح بزرگ به او گفت " این هدیه ی بزرگی است و آن چیزی است که تونیستی .  فقط اگر خودت انتخاب کنی که از آن بترسی ؛ ترسناک خواهد بود ."

بنابراین روح کوچک رهسپار تجربه یک ماجراجویی بزرگ شد . او می خواست خاص بودن بخشندگی را تجربه کند .

 روح صمیمی وارد زندگی مادی او شد یک انسان بد شد و حاضر شد ارتعاش خود را آنقدر پایین بیاورد تا به روح کوچک کمک کند خودش را در جایگاه کسی که عفو می کند محک بزند

این روح صمیمی مثل یک فرشته است ! همه مثل فرشته هستند! همیشه بخاطر داشته باش خدا شما را می فرستد نه هیچ چیز دیگر .

روح صمیمی گفت : اگر تو مرا آنچنان که به راستی هستم به خاطر نیاوری ؛ من نیز دیر زمانی قادر نخواهم بود به یاد بیاورم . و اگر فراموش کنم چه کسی هستم ؛ شاید تو هم فراموش کنی چه کسی هستی ؛ آن گاه به روح دیگری نیاز خواهیم داشت تا بیاید و به خاطرمان بیاورد که ما که هستیم .