از مرز خوابم می گذشتم ...

سایه تاریک یک نیلوفر !

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت .

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

نیلوفر رویید

من به رویا بودم .

سیلاب بیداری رسید .

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود .

در رگ هایش من بودم که می دویدم .

هستی اش در من ریشه داشت .

همه من بود .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟