بنام او که بخشنده و مهربان است . او که زنده و حاضر است . او که نزدیک و دوست اشتنی است . او که آرام قلب است .جان جان است و روح روح . به نام او که زندگیم برای او و هستیم فدای او . بنام معبودم ِ روحم و سرورم ِ و به نام معشوقم .

عقاب بزرگ برفراز جنگل سرد و تاریک در پرواز بود . چشمان تیزبینش همه چیز را زیر نظر داشت. اگر کسی می توانست به چشمانش نگاه کند . می دید که با چه اندوهی به موجودات جنگل که دچار سستی و رخوت و میزبان انگل ها و آفات شده بودند . می نگرند . شاید عقاب به یاد روزهایی بود که در جنگل و ساکنانش  ِزندگی موج می زد ...

روزهایی که روشنی شان با آمدن افعی هزار رنگ به تاریکی گراییده بود .

روزی عقاب متوجه شد  که کک کوچکی آرام آرام و به سختی روی چنگال تیز او می خزدو سعی دارد که از پاهایش بالا بیاید و عقاب هر بالارونده ای را حتی اگر ظاهرا" بالارو باشد . گرامی می داشت .

کک در سطح بدن عقاب ساکن شد . بدون این که بداند به کجا پا گذارده ست و عقاب آمدنش را با نگاهی راز آلود خوشامد گفت .

آری آنان آفرینش داستانی جاودانه را آغازیدند 

عقاب تا بحال با کمتر موجودی احساس نزدیکی کرده بود با این حال همه آنها را عاشقانه دوست داشت و قصد کرده بود تا بعضی از این موجودات دوست داشتنی را که در نگاه او شایسته و خواستنی بودند قدرت جهیدن بدهد و از شر افعی های هلاک کننده برهاند و با خود به آسمان ببرد .

روزها می گذشتند . عقاب همچنان به کک مهر می ورزید و کک که از حماقتش دلیل محبت عقاب را نیاز او به خودش می دید برایش فخر فروشی می کرد .به تدریج میزبانش برای او به موجودی متفاوت و عجیب تبدیل می شد و یک سوال بزرگ " او کیست ؟"و این اولین سوال زندگی کک بود . با آنکه کک عقاب را مثل خودش می دانست از عقاب پرسید توکیستی ؟ و عقاب آسمانی به آرامی گفت :

بزرگ هستم و کوچک نیستم من آسمانم و از آسمان آمده ام . رو به سوی آسمان دارم و پیوسته به آسمان می روم .پر پروازم ... و روح پروازم . برای آنکه پیدا شوی خود را در من گم کن ... برای پریدن کافیست در من خیره شوی زیرا من بال پروازم و پایان نیاز ...و خوشبختی تو و پایان حقیقی نهایی توام .

کک می فهمید که او چیز دیکری است ِ او زنده است . جریان دارد و زنده می کند .

همچنان که کک در افکار خود غوطه ور بود عقاب نگاهی به آسمان انداخت و لحظاتی به آسمان خیره شد . سپس سرش را به سمت کک پایین آورد و از فاصله ای نزدیک با چشمانش که گویی همه آسمان بی انتها در آن بود . خیره در کک نگریست و کک ناگه خاموش شد - خیره و غرق در چشمان بی انتهای عقاب . . .

در این بینایی بود که ناگه گمشده خود را دید آتش شوق پیوستن به آن معشوق ناشناخته که اکنون خود را نمایانده بود .و این آتش تنها لحظه ای پس از آن خیرگی عمیق فضای محقر درون کک را شعله ور ساخت . و کک خود ر ا در حال سوختن از نگاه عقاب یافت . اینار از شوق می لرزید آنچنان شوری داشت که می خواست برای همیشه در قلب عقاب فرو رود .

کک با هر خدمت قابلیتی را در خود رشد می داد و به بی نهایتش که عقاب آسمانی بود . نزدیکتر می شدو هر چه کاملتر می شد بیشتر عقاب را در می بافت .عشق و مهر افزون می شد و روح هایشان شادمانه در هم می آمیختند .

روزی از روزها عقاب گفت : آرام باش ! من باید کاری انجام دهم که از توان تحمل تو خارج است و برایت بسیار خطرناک است .ممکن است نابود شوی ...

کک حرفش را برید که : نابودی من در دوری از توست. برایم مهم نیست که کجا می روی و چه می کنی با تو بودن زندگی من است و بی تو مرگ من .من با تو می آیم و می مانم حتی اگر بمیرم - هرگز ترکت نمی کنم .

عقاب برای مبارزه با افعی عازم شد کک که بیهوش شده بود عقاب را بی جان و خونین در مقابل چشمانش دید .بوی خون سایر ککها را نزدیک کرد و کک داستان ما فریاد زد من فرزند شاه آسمان و او تنها خویش من است . از پیکر پدرم دور شوید ای نامحرمان .دور شوید ! با نیرویی شگفت آور به مبارزه با کک های مهاجم رفت او عقابی در لباس کک بود و همه مهاجمان را نابود کرد .و در این راه خودش نیز نابود شد .عقاب بزرگ همیبنطور که کک را در منقار داشت . به سوی بلندترین نقطه ممکن درپرواز بود .

در بلندترین نقطه چشمه ای حیات بخش که آب روانش هر بی جانی را جان می داد آبی که به رنگ آسمان و از جنس نور بود .آنچه در چشمان عقاب می دید تصویر عقابی زیبا بود . کک به تصویر محبوبش در امده بود . گویی از درون خود او تولد یافته بود .

کک از ایمانش زنده شد و به ایمانش جاودان . او خود را فدای آسمان کرد . آسمانی که در عقاب بود و آنکه قربانی اسمان شود . هرگز نمی میرد بلکه به آسمان می پیوندد و آسمانی می شود .