کوچک بود و دنیایش تاریک .

هیچ خورشیدی نداشت .

نه آسمان می خواست ؛ نه بی تاب کوه و درخت و دریا بود .

چشم هایش بسته

دست هایش گره کرده

در خود خزیده بود .

خون می خورد و جنینی خود را پاس می داشت .

بزرگتر شد و دیگر آن جهان کوچک را تاب نیاورد.

نفس می خواست

و آسمان و نوازش و لبخند .

شیرش دادند

زیرا آنکه آسمان و لبخند و نوازش را می فهمد

هرگز خون نخواهد خورد .