جنین تا نوزاد !!!
کوچک بود و دنیایش تاریک .
هیچ خورشیدی نداشت .
نه آسمان می خواست ؛ نه بی تاب کوه و درخت و دریا بود .
چشم هایش بسته

دست هایش گره کرده
در خود خزیده بود .
خون می خورد و جنینی خود را پاس می داشت .
بزرگتر شد و دیگر آن جهان کوچک را تاب نیاورد.
نفس می خواست
و آسمان و نوازش و لبخند .
شیرش دادند
زیرا آنکه آسمان و لبخند و نوازش را می فهمد
هرگز خون نخواهد خورد .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۰۵ ساعت توسط ویدا
|