انسان مه آلود
مادر مرا می ترساند :
لولو پشت شیشه هاست !
و من توی شیشه ها ترا دیدم .
لولوی سرگردان !
پیش آ ...
بیا در سایه هامان بخزیم .
درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد .
بگذار پنجره را به رویت بگشایم .
انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت .
و گریان سویم پرید .
شیشه پنجره شکست و فرو ریخت :
لولوی شیشه ها
شیشه عمرش شکسته بود .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۰۷ ساعت توسط ویدا
|