مادر مرا می ترساند :

لولو پشت شیشه هاست !

و من توی شیشه ها ترا دیدم .

لولوی سرگردان !

پیش آ ...

بیا در سایه هامان بخزیم .

درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد .

بگذار پنجره را به رویت بگشایم .

انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت .

و گریان سویم پرید .

شیشه پنجره شکست و فرو ریخت :

لولوی شیشه ها

شیشه عمرش شکسته بود .