دوست داشتم آواز بخوانم .

اما نمی تونستم .

آن شب دیرتر از زمان معمول وارد ساختمان شدم ....در طبقه دوم متوجه مرد مشکوکی شدم که در راهرو ایستاده و ناگهان به جای جیغ کشیدن ِ تصمیم گرفتم تنها آوازی را که بلد بودم بخوانم :

" هنگامی که از میان طوفان می گذری ِ سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش .

سرت را بالاتر بگیر و نگران نباش به تنهایی راه نخواهی رفت .

به راهت ادامه بده .

به راهت ادامه بده .

با امیدی در قلب تو ..."

به آپارتمان خود رسیدم . درب را باز و به سرعت قفل کردم و خوابیدم .

صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذی مچاله شدم . در کاغذ نوشته شده بود :

سلام ِ می بخشید دیشب ترساندمتان . من شما را اصلا" نمی شناسم ِ اما از بابت آوازی که دیشب برایم خواندید ِ بسیار متشکرم . زمانی که شما وارد ساختمان شدید من فقط و فقط به خودکشی فکر می کردم اما آواز ناگهانی شما سکوت و ترس ذهن مرا تبدیل به امید و شادی کردد .می خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم . از صدای نجات بخش شما متشکرم .