نیروی محبت ِ در اعماق قلبم کاشته می شود و من آن را درو کرده و گندمش را دسته دسته به گرسنگان می بخشم . چنین می کنم چون زندگی ام با آن هاست و اگر سرنوشت بخواهد دستانم را برهم گره بزند و مرا از این کار باز دارد ِ مرگ را آرزو خواهم کرد.من اگر بخشش نتوانم پذیرفتن را نیز قبول نتوانم کرد .

ذرات جسمانی ِ انسان را بی هیچ دردی خواهد کشت حال آن که عشق او را با دردهایی زندگی بخش زنده می دارد.

من عشق می ورزم بخاطر زیبایی سرزمینم من عاشق آن زمینم با همه وجودم زیرا جان پناه انسان و روح آشکار خداست و مردمش را دوست می دارم . اما اگر مردمم برخیزند و به نام وطن پرستی خون بریزند ِ با بی رحمی تمام ویران کنند آنگاه از مردم و سرزمینم متنفر خواهم شد .

تو برادر من هستی چون انسانی ِ ما هر دو فرزندان یک روح مقدس هستیم ِ ما برابریم و هر دو از یک خاک ساخته شده ایم .تو انسانی و این حقیقت کافی است که تو را دوست بدارم . تو می توانی مرا از هر چه از آن من است محروم کنی . اما نمی توانی چیزی بیش از آن چه سزاوار توست به چنگ آوری . همان که حق توست ِ تو را خوشنود خواهد کرد .

تو برادر منی و من عاشق توام . در معبدت که خالصانه زانو زده ای و در مسجدت که عارفانه نماز می گزاری دوستت می دارم . تو ِ من و همه ِ فرزندان یک مذهب و و روحیم . چونان انگشتان مهربان هستی متعال که همه را به این ضیافت و پذیرایی راهنمایی می کنند .

من ِ تو را دوست می دارم چنین است که اشک می ریزم و دلداریت می دهم و از پشت اشک هایم می بینمت که در آغوش عدالتی متبسم و بخشنده آرمیده ای . تو برادر من هستی و من تو را دوست می دارم .

 روح من ِ برای من رفیقی است که بوقت سختی ام تسلا و به هنگام دردها و رنج های زندگی ام ِ همدردی می کند .پس کسی که روح خود را دوست نمی دارد دشمن مردم است و او که در ذات خویش دوستی نمی یابد ِ نا امید خواهد مرد . که زندگی از درون می جوشد نه از برون .

من آمده ام تا در شکوه عشق و نور و زیبایی زندگی کنم .مردم نمی توانند مرا از زندگی ام رها سازند .اگر چشمانم را از کاسه برون آرند ِ به آواز عشق و ترانه زیبایی گوش فرا خواهم داد و شادمان خواهم شد و اگر گوشهایم را پر کنند . باز هم لذت نوازش نسیم در آمیخته با عطر خوش زیبایی را در خواهم یافت و شیرینی نفس های عاشقان را خواهم جست .

در روزگاران پیشین ِ آنگاه که اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد . برفراز کوهی مقدس رفتم و با خدا اینگون سخن گفتم :

پروردگارا! من بنده توام . قدرت و اراده پنهان تو . قانون من است و من همواره فرمانبردار تو خواهم بود .

اما خدا هیچ جوابی نداد و چونان طوفانی عظیم گذر کرد .

پس از هزاران سال ِ بر بلندای کوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اینگونه سخن گفتم .

پروردگارا من آفریده توام ِ مرا از گل سرشتی و تمام هستی ام از توست .

و خدا هیچ پاسخی نگفت .

هزار سال بعد گفتم : ای پدر ! من فرزند توام . با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی ِ من نیز با عشق و پرستش وارث پادشاهی تو خواهم بود .

و خدا چیزی نگفت و چونان مهی که تپه های دور دست را می پوشاند دور شد .

پس از هزار سال آن کوه مقدس را بالا رفته و دوباره خدای را اینگونه گفتم :

ای خدای من ِ ای آرزوی من و انجام من ِ دیروز توام و تو امروز منی . من ریشه تو در زمین و توکل من در آسمانی . و ما در نگاه گرم خورشید ِ رشد خواهیم کرد .

پس همان لحظه خدا بسویم خم شد و به آرامی عباراتی شیرین و دلنشین در گوشم نجوا کرد و همانگونه که دریایی ِ جویباری ضعیف را برخویش می کشد ِ مرا در خود پذیرفت

و هنگامی که دره ها و دشت ها را فرود می آمدم خدا نیز آنجا بود .

در ژرفای روح من

ترانه ایست بی کلام

که در بذر قلبم می زید

چگونه می توانم آنرا بخوانم ؟

از آن در هراسم

که با زمین و زمینی بیامیزد .

آن هنگام که به چشمان درونم نظر افکندم

سایه سایه اش را دیدم

وقتی ِ سرانگشتانم را لمس کردم

لرزش آن را فهمیدم

آن ترانه را

اندیشه آفرید

سکوت ِ فراوانی اش بخشید .

رویاها تکرارش کردند

عشق فهمیدش

بیداری پنهانش کرد

و روح خواندش

آن ترانه عشق است ِ

عطر آن دل انگیز تر از یاس است

کدام انسان است که به جرات خویش

با صوت

ترانه خدا را بخواند .