من ؛ روح و مادر

چرا همیشه به دنبال چیزهای غیرواقعی هستی ؟ سرنوشت خود را بپذیر ؛ راحت باش و مزخرفات زندگی بعد از مرگ را فراموش کن .
روح لحظه ای آرام می گیرد ؛ ولی صدای درونیش نمی گذارد ارام باشد : " من ؛ عصبانی نشو ولی حالا حرف دیگری دارم ؛ اینکه مادری هم وجود دارد .
من ؛ با ریشخندی می گوید :" مادر ! چطور می توانی اینقدر مزخرف باشی ؟ تو هرگز مادری ندیده ای
چرا نمی خواهی بپذیری هر چه هست همین است ؟ این عقیده مادر داشتن دیوانگی است . تو و من اینجا تنها هستیم ؛ این واقعیت توست . حالا به این رشته بچسب . به گوشه ای برو و دست از این مزخرف گویی بردار و به من اعتماد کن ؛ مادری در کار نیست .
روح با بی میلی ساکت شد ؛ اما دوباره بیقراریش او را به حرف آورد گفت : " من ؛ لطفا" بدون جبهه گیری در برابر عقیده من ؛ گوش بده . من فکر می کنم این فشارهایی که به من و تو وارد می شود و حرکاتی که گه گاه از ناراحتی می کنیم و جا به جا شدن دائمی و هر چه که اتفاق می افتد ؛ همه باعث رشد ما می شوند و ما را برای رفتن بجایی که قرار است بزودی تجربه اش کنیم ؛ آماده می نمایند ."
من جواب داد : " حالا دیگه یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای . هر چه تا حالا دیده ای تاریکی بود ه . تو
هرگز نوری ندیده ای . اصلا" چطور به این چیزها فکر می کنی ؟ آن حرکات و فشارهایی که احساس می کنی ؛ واقعیت تو هستند . تو یک موجود جدا هستی . این سفر توست . تاریکی ؛ فشار و احساس اسارتی که داری مربوط به زندگی است . تا زنده ای بایستی با انها مبارزه کنی . حالا رشته ات را بچسب و لطفا" آر ام بگیر ."
روح مدتی ارام گرفت ولی بالاخره طاقت نیاورد " من فقط یک حرف دیگر می زنم و دیگر مزاحمت نمی شوم "
من با بی حوصلگی گفت : خوب بگو .
-"من معتقدم که همه این فشارها و ناراحتی ها نه تنها ما را به یک نور آسمانی هدایت می کنند ؛ بلکه بعد از تجربه آن نور ما با مادرمان رو به رو شده و جذبه فوق العاده بی نظیری را تجربه خواهیم کرد ."
- " ای روح حالا دیگر مطمئن شدم که عقلت را از دست داده ای . "