در لحظه بودن
اون با مريدانش دسته جمعي با هم ، در جايي بيرون شهر، زندگي مي كردند.
همه ي مريد هاي اون موظف بودند سالها پيش اون زندگي كنند و آموزش ببينند.

يك روز يه نفر به اون استاد مراجعه مي كنه و مي گه :
شما چطوري به اين قدرت رسيدين كه مي تونين با نگاه ديگران رو شفا بدين؟
وقتي من مريد شما بشم، چه تمرينهايي انجام ميديم ؟
در طول روز چه كار مي كنيم؟
استاد مي گه: ما صبح ورزش مي كنيم. بعد صبحانه مي خوريم. بعد كار مي كنيم تا ناهار. بعد ناهار مي خوريم. كمي استراحت مي كنيم ، باز كار مي كنيم و شب مي خوابيم!
اون شاگرد عصباني ميشه و ميگه امكان نداره! ما همه ي اين كارها رو انجام مي ديم اما قدرت شما رو نداريم !!!
استاد مي گه: هرگز شما مثل ما اين كارها رو انجام نميديد.
شما صبحانه مي خوريد، كار مي كنيد، تفريح مي كنيد، درحالي كه به چيز ديگه اي دارين فكر مي كنين،
اما ما وقتي صبحانه مي خوريم فقط به خوردن اون فكر مي كنيم! وقتي كار مي كنيم فقط به اون كار فكر مي كنيم. وقتي.....
بنابراين شما هيچ انرژي اي دريافت نمي كنيد!
اما ما همه ي انرژي هاي موجود در طبيعت رو دريافت مي كنيم و با بخشيدن فقط مقداري از اون به
بيمارها، باعث شفاي اون ها ميشيم!
....با تشکر از زهره عزیز...![]()