در خانه را زدند .

پدر در را باز کرد .

مرد گفت : خانواده ام هشت روز است که غذا نخورده اند!

پدر نیمی از غذای قابلمه را برداشت و به دست من داد تا به خانه مرد ببرم .

به خانه که رسیدم . مرد قابله غذا را دوقسمت کرد و گفت :

اینجا باش من بر می گردم .

من یواشکی همراه مرد رفتم و دیدم که مرد ظرف غذا را به خانواده دیگری داد .

در راه برگشت ِ مرا دید و متوجه شد که دنبالش آمده ام .

او گفت : محله ما فقیران زیادی مثل من وجود دارند آن خانواده نیز هشت روزی است که گرسنه اند و من خوب می دانم خوردن غذا بعد از هشت روز چه مزه ای دارد .