8 روز
در خانه را زدند .
پدر در را باز کرد .
مرد گفت : خانواده ام هشت روز است که غذا نخورده اند!
پدر نیمی از غذای قابلمه را برداشت و به دست من داد تا به خانه مرد ببرم .

به خانه که رسیدم . مرد قابله غذا را دوقسمت کرد و گفت :
اینجا باش من بر می گردم .
من یواشکی همراه مرد رفتم و دیدم که مرد ظرف غذا را به خانواده دیگری داد .
در راه برگشت ِ مرا دید و متوجه شد که دنبالش آمده ام .
او گفت : محله ما فقیران زیادی مثل من وجود دارند آن خانواده نیز هشت روزی است که گرسنه اند و من خوب می دانم خوردن غذا بعد از هشت روز چه مزه ای دارد .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۱۲ ساعت توسط ویدا
|