جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود .

زندگی را تماشا می کرد .

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند .

و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم با این آواز کمی بلرزد .

روزی کبوتری از آن حوالی رد شد .

آواز جغد را که شنید ِ گفت :

بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی .

آدمها آوازت را دوست ندارند .

غمگین شان می کنی . دوستت ندارند .

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت : آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند .

دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ .

تو مرغ تماشا و اندیشه ای !

و آن که می بیند و می اندیشد . به هیچ چیز دل نمی بندد .

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست .

اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ !