قلب جغد پیر شکست !
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود .
زندگی را تماشا می کرد .
او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند .
و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم با این آواز کمی بلرزد .
روزی کبوتری از آن حوالی رد شد .
آواز جغد را که شنید ِ گفت :
بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی .
آدمها آوازت را دوست ندارند .
غمگین شان می کنی . دوستت ندارند .
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند .
خدا گفت : آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند .
دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ .
تو مرغ تماشا و اندیشه ای !
و آن که می بیند و می اندیشد . به هیچ چیز دل نمی بندد .
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست .
اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ !
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۲۶ ساعت توسط ویدا
|