چرا پینه دستهای پدر را فراموش می کنیم .

ولی سیلی او را فراموش نمی کنیم .

روزی به پدرم گفتم : می خواهم جراح شوم

پدرم وقتی این جمله را شنید گفت :پسرم ۲۵ سال کار کردم و سه هزار پوند برایت کنار گذاشتم تا آینده تو را تامین کنم . این پول متعلق به توست هر زمان که پزشک شدی می توانی با آن مطب بخری .

همانجا به پدرم قول دادم که با تلاش به تحصیل ادامه دهم تا روزی که این رویا تحقق یافت  .

به یاد دارم پدرم گفت : پسرم بایستی اقرار کنم که با آنکه سالها جان کندم . اما تنها قادر شدم شکمتان را سیر کنم . و در حال حاضر هیچ پولی ندارم که به تو دهم .هدفم این بود که تو را به شوق بیندازم تا گنجی بدست آوری که هر چه از آن برداری تمام نشود .

در یک لحظه حس کردم دنیا دور سرم می چرخد هرگز فکر نمی کردم که پدر ِ مرا گول زده باشد با این حال بعد از چند لحظه وقتی به عمق منظور و هدفش رسیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم و شروع به قهقهه زدن کردم و پدرم هم خندید .

یکدیگر را بغل کردیم . در اصل پدرم می خواست مرا دلگرم کند و همین فکر بود که به من اعتماد به نفس داد تا قادر باشم با آسودگی خیال به تحصیل بپردازم .