هیچ راهی دور نیست . در قلب یک مرغ عشق آغاز می گردد تا آدمی به جستجوی حقایقی برخیزد که همواره می شناخته است . . . حقایقی درباره دوستی ِ عشق و زندگی در این سیاره .

و برای آن نوع دوستی که به زمان و مکان وابسته نباشد این ارتباطی بسیار دوست داشتنی است .

 عزیزم !

متشکرم که مرا به جشن تولد دعوت کردی !

خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد  و من تنها برای بهترین دلیل سفر می کنم .جشنی که به مناسبت تولد ت برگزار می شود و من مشتاقم که نزد تو باشم .

من سفر را در قلب مرغ عشقی آغاز کردم که من و تو سالها قبل با او ملاقات کرده بودیم . او مانند همیشه رفتار بسیار دوستانه ای داشت .

مرغ دریایی دریاها را پشت سر گذاشت و از تپه ها و خیابانها گذر کرد تا اینکه سرانجام آرام روی پشت بام خانه تو فرود آمد و گفت :

برای تو مهم ترین چیز اینست که حقیقت را بدانی وقتی حقیقت را دانستی ِ هنگامی که

حقیقتا" آن را فهمیدی .آنوقت می توانی آن را از راههای ساده تری به دیگران نشان دهی ِ با کمک پرنده ها ِ انسان ها یا ماشین ها .

اما بخاطر داشته باش که اگر حقیقت دانسته نشود و شناخته نشود ِ باز هم همواره حقیقت است .

آنگاه مرغ دریایی پرواز کرد و رفت .

حالا وقت آن رسیده که تو هدیه ات را باز کنی ِ هدایای بلورین یا فلزی زود کهنه و ساییده می شوند . اما من هدیه بهتری برایت دارم .

این یک گردنبند است که با نور خاصی می درخشد و هیچ کس نمی تواند آن را نابود کند . تو تنها کسی هستی در این جهان که می توانی گردنبندی را که امروز به تو می دهم ببینی .

همانطور که وقتی به من تعلق داشت ِ تنها من می توانستم آن را ببینم .

هدیه تو اقتدار جدیدی به تو می دهد .

هر وقت آن را در گردن اندازی می توانی خود را بر بال همه پرندگان بنشانی .

می توانی از درون چشمان طلایی آنان ببینی ِ

می توانی باد را لمس کنی که بر چهره مخملین آنها می وزد .

می توانی لذت فر رفتن از دنیا و دلواپسی های آن را بچشی .

می توانی تا هر وقت که بخواهی در آسمان بمانی

تا نیمه شب یا تا هنگام طلوع خورشید

و وقتی احساس کردی که دوست داری دوباره به زمین برگردی

پرسش هایت پاسخ های خود را یافته اند

و نگرانی هایت از بین رفته اند .

و مانند هر چیزی که نتواند با دست لمس شود و یا با چشم دیده شود .هدیه تو نیز هر چه بیشتر از آن استفاده کنی ِ بیشتر رشد می کند و قوی تر می شود .

اوایل باید فقط وقتی که زیر آسمان هستی از آن استفاده کنی و به پرندگانی بنگری که با آنان پرواز می کنی . اما بعدا" اگر خوب از آن استفاده کرده باشی ِ می توانی با پرندگان پرواز کنی بی آنکه آنها را ببینی .

و سرانجام درخواهی یافت برای اینکه بتوانی تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز کنی . دیگر نه به گردنبند نیاز داری و نه به پرنده

هنگامی که آن روز فرا رسد

تو باید هدیه ات را به کسی بدهی

که می دانی از آن خوب استفاده خواهد کرد .کسی که باور دارد که تنها چیزهایی اهمیت دارند که از حقیقت و شادی ساخته شده اند و نه از آهن وشیشه .

من نمی توانم به نزد تو بیایم

چون اکنون نزد تو هستم

تو کوچک نیستی چون رشد کرده ای و در گذر زندگی های بیشمار بازی کرده ای مثل همه ما

فقط برای شادی زندگی کردن

و برای سرگرمی زندگی کردن .

تو سالروز تولد نداری چون همیشه زنده ای

تو هرگز متولد نشده ای

و تو هرگز نخواهی مرد

تو شریک ماجراجویی هستی در سفری درخشان برای ادراک آنچه هست .

هر هدیه ای از جانب یک دوست ِ آرزویی برای شادمانی توست .

پرواز کن

آزاد و شادمان

بر فراز تولدها و از میان هستی ها

تا ابدالاباد

و ما می توانیم اکنون و هر زمان که بخواهیم

با هم دیدار کنیم

در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد .