دنگ...
دنگ ....دنگ .....
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ .

لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد ِ
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است .
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است .
دنگ ...دنگ ....
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ِ نمی آید باز .
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز .
دنگ ...
فرصت از کف رفت .
قصه ای گشت تمام .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۱۰ ساعت توسط ویدا
|