وفای عشق !
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ...
در راه با ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
پرستاران ابتدا زخمهای او را پانسمان کردند . سپس گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه !

پیرمرد غمگین شد و گفت : عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست !
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم .نمیخواهم دیر شود !
پرستاری گفت : خودمان به او خبر می دهیم ...
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم ؛ او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نمی شود .
حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ؛ چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟
پیرمرد با صدای گرفته ؛ به آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است ....
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۱۱ ساعت توسط ویدا
|