- روح کوچک با خوشحالی می خواند : حالا من صاحب جسم می شوم ! من صاحب جسم می شوم !

روح بزرگ لبخند زد و پاسخ داد : بله همین طور است ! خوب دیگر برو ! خوش بگذرد ! فراموش نکن هر وقت به من نیاز داشتی صدایم بزنی !

به این ترتیب روح کوچک متولد شد .

=ملوین پرسید گمان می کنی چه کسی هستی ؟

-مگان در حالی که به بدنش اشاره می کرد گفت : من این هستم ِ من این هستم ِ این همان چیزی است که من هستم .

=ملوین خندید : نه این طور نیست . می دانم که خیال می کنی این همان است که تو هستی ِ ولی بدن تو ِخود تو نیست  ِ بلکه مال توست .

-مگان پرسید : مثل یک اسباب بازی

= ملوین لحظه ای فکر کرد : م م م بیشتر شبیه به یک وسیله است که می شود با آن چیزی را ساخت .

-مگر قرار است چه چیزی بسازم

= یک زندگی را

-چه جوری

= با تجربه کردن

- مگان گفت : که اینطور ِ حالا به تو می گویم می خواهم همین حالا چه حسی را تجربه کنم ! من می خواهم گرم بودن را تجربه کنم !

باورتان می شود ؟ درست همان لحظه خانمی که در آنجا بود یک لحاف لطیف و گرم برایش آورد

- مگان فریاد زد : وای ! تنها کاری که کردم این بود که آرزو کردم ! فوق العاده نیست ؟

=زندگی به همین ترتیب پیش می رود .فقط یک چیز ضروری است : ایمان . باید باور داشته باشی که خدا در کنار توست .

مگان را برداشتند و در آغوش کسی قرار دادند . مگان در حالی که از خوشی جیغ می کشید گفت : اوه این فوق العاده است . چه احساس خوبی در این آغوش دارم ! درست مثل زمانی که هنوز به دنیا نیامده بودم ! من آن احساس را در هر جایی می شناسم ! به آن چه می گویند ؟

= مادر

و درست در همان لحظه مگان دستی را احساس کرد که صورتش را لمس می کرد و بوسه ای بر بالای سرش نشاند  ! مگان پرسید : وای ! این چه بود ؟

= پدر

- و آن احساس !!!

= عشق

- مگان گفت چگونه می توانم اینکار را بکنم ؟

= تو همین حالا داری اینکار را می کنی . درست به همان شیوه که به من نگاه می کنی . نثار کردن عشق به دیگران به همان سادگی طرز نگاه کردن تو به آنهاست . مگان فقط یک لبخند از سوی تو ِ هدیه ی فوق العاده ای است که همه را خوشحال می کند .

به این ترتیب روح کوچک به روی مادر و پدرش لبخند زد .

=ملوین فریاد زد :این کارت باعث شد آنها احساس فوق العاده ای داشته باشند .

- وقتی این کار را برای شان می کنم آنها هم همین کار رابرایم می کنند .

= بله این راز دیگر زندگی است .

مگان گفت : چه لذت بخش ! آیا راههای دیگری هم برای نثار کردن عشق وجود دارد ؟

= ملوین خندید : آن قدر راه وجود دارد که حتی نمی توانی آنها را بشماری .

مگان گفت : هی ِ شاید این همان کاری باشد که در طول مدت داشتن این بدن می توانم انجام دهم . می توانم در تمام این مدت صرف آموختن چگونه عشق ورزیدن کنم !

    حالا شما هم می توانید لبخند بزنید .