بساط عشق

روزی مجنون برآشفته از بیابانی می گذشت که بی خبر پایش به سجاده ی درویشی خورد . درویش برآشفت که  : ای دیوانه چه می کنی ؟ میان من و معشوق من جدایی افکندی !

مجنون خندید و گفت : بساط عشقی که با قدمی ناخواسته برچیده شود کجا نامش عشق است ؟

شایسته عشق

به پروانه گفتند: تو را با عشق شمع چه کار ؟ برو یار در خور خویش بیاب .

پروانه گفت : معشوق باید که فراتر از عاشق باشد تا سوختن در شعله سزاوارتر باشد ورنه به همچو خودی رسیدن ِ آسان باشد .