عمر مجنون

بساط عشق
روزی مجنون برآشفته از بیابانی می گذشت که بی خبر پایش به سجاده ی درویشی خورد . درویش برآشفت که : ای دیوانه چه می کنی ؟ میان من و معشوق من جدایی افکندی !
مجنون خندید و گفت : بساط عشقی که با قدمی ناخواسته برچیده شود کجا نامش عشق است ؟
شایسته عشق
به پروانه گفتند: تو را با عشق شمع چه کار ؟ برو یار در خور خویش بیاب .
پروانه گفت : معشوق باید که فراتر از عاشق باشد تا سوختن در شعله سزاوارتر باشد ورنه به همچو خودی رسیدن ِ آسان باشد .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۲ ساعت توسط ویدا
|