یک مزرعه ای بود که تعدادی از حیوانات در آنجا زندگی می کردند .

یک روزی ِ خر مزرعه افتاد توی چاه .

بعد از کمی فکر کردن چیزی به ذهن مزرعه دار رسید . خر پیر بود ِ چاه هم باید پر می شد !

مزرعه دار شروع کرد به پر کردن چاه !

خر همان اول فهمید چه اتفاقی دارد می افتد . اول شروع کرد با صدای مهیبی فریاد زدن ِ ولی اندکی بعد ساکت شد و همه را در حیرت فرو برد .

بعد از هر چند تا بیل خاک ِ خر تکانی می خورد و خودش را بالای خاک می کشید .

تا یک دفعه پرید و از چاه بیرون آمد .

نتیجه :

زندگی همواره در حال ریختن خاک بر سر ما ِ در ته چاه است و تنها چاره ما در تکان خوردن و پریدن به سمت بالا ست .

هر کدام از مشکلات ما قابل حل است به شرطی که عوض سرو صدا کردن ِ به فکر چاره باشیم .