یک داستان واقعی
برادر و خواهر بزرگتر ِ ۸ تا بچه داشتن . ولی کوچکترها بچه دار نمی شدن !
در آخرین زایمان ِ بچه ها دوقلو بودن : یک پسر سبزه بانمک ِ و یک دختر سفیدبرفی واقعا" زیبا .
خواهر کوچکتر ِ دختر زیبا را برداشت ِ رفت تو اتاقش و در را بست ...
اولش قرار بود فقط مراقب دختر کوچولو باشه ِ بعد شناسنامه به اسمشون شد ( البته خیلی هم فرقی نداشت ) . سر آخر هم شهرشون رو عوض کردند .
و اینجوری بود که دختر زیبا در ناز و نعمت و به تنهایی بزرگ شد . در حالی که در گوشه قلبش همیشه به خواهر برادرهای نداشته اش عشق می ورزید .

یه روزی که داشت از کلاس باله به خونه برمی گشت ....گوشه پالتوش به سپر ماشین گیر می کنه و چند متر روی زمین کشیده میشه و این ماجرا بهانه ای شد برای اینکه به" بیماری صرع " مبتلا بشه !
عقیده مادرش این بود که : بچه من نباید هیچ نقصی داشته باشه
و به کشورهای مختلف سفر می کنه . که هیچ وقت موفق نشدند بیماری دختر را بهبود ببخشن .
در سنین جوانی ِ یک مرد ایرانی که ساکن آمریکا بود یک دل نه صد دل عاشق دختر میشه و باهاش ازدواج می کنه .
دختر بیماری که در ناز و نعمت زندگی کرده بود و در واقع اصلا" نمی دونست زندگی واقعی چه شکلیه ....در کشور غریبه اسیر دست مردی می شه که حتی دست زدن داشت .
دختر بیمارتر از همیشه به ایران برمی گرده و در جریان همین مداواهای بی ثمر ِ روحش را تسلیم پروردگارش می کنه .
زیبایی این زن جوان ِ سادگی و مهربانی اش مثل یک خاطره خوب در ذهن همه افراد خانواده نقش بسته .
روحش شاد شاد و در پناه پروردگار !