پیر چنگ نواز ( برگرفته از مثنوی مولوی )
او عمری را به این کار سپری کرد تا این که تا این که موهایش سفید شد . آواز دل پذیرش دل خراش شد و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود .
پیرمرد چنگ نواز مدت ها تنها در گوشه ای بود ِ تا اینکه امیدش از انسان ها قطع شد و دل به خدا سپرد .
به همین خاطر شبی به گورستان تاریک در بیرون شهر مدینه رفت و با خود گفت :
من یک عمر برای انسان ها چنگ نواخته ام و در لحظه های شاد همراه آنها بوده ام ِ اما در موقع پیری آنها مرا تنها گذاشته اند . این بار می خواهم تنها برای خدا بنوازم تا از آن دریای رحمت بی کرانش دستمزدی بگیرم .
پس با تمام وجود چنگ را گرفت و آن قدر نواخت که خسته وناتوان شد و سر روی چنگش گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت .
در این هنگام سروش غیبی در خواب بر خلیفه مسلمانان رسید :
وقتی از خواب بیدار شدی به گورستان مدینه برو ِ در آن جا یکی از بندگان خاص من در گوشه ای خوابیده است . تو باید نیاز او را برطرف کنی . هفتصد دینار دستمزد سازی است که برای خدا به صدا درآورده است .
خلیفه وقتی بیدارشد راه گورستان را در پیش گرفت . وقتی چنگ نواز پیر را دید باخودش گفت : این همان بنده مقرب است که در خواب به او سفارش شده .
وقتی کنار پیرمرد رفت ناگهان عطسه ای کرد و پیر چنگ نواز از خواب پرید .
خلیفه پیام غیبی را برای او گفت و هفتصد دینار را به او تحویل داد .
پیرمرد چنگ نواز وقتی این محبت را دید ِ به شدت به گریه افتاد و ناله و زاری کرد و از این که عمری را در بیهودگی ساز زده بود پشیمان شد . سپس با خودش گفت :
باید چنگ و ساز را تنها برای خدا نواخت نه برای کسی دیگر .