مردی بود که چنگ می نواخت و آواز بسیار خوبی داشت . همه را به نشاط می آورد .

او عمری را به این کار سپری کرد تا این که تا این که موهایش سفید شد . آواز دل پذیرش دل خراش شد و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود .

پیرمرد چنگ نواز مدت ها تنها در گوشه ای بود ِ تا اینکه امیدش از انسان ها قطع شد و دل به خدا سپرد .

به همین خاطر شبی به گورستان تاریک در بیرون شهر مدینه رفت و با خود گفت :

من یک عمر برای انسان ها چنگ نواخته ام و در لحظه های شاد همراه آنها بوده ام ِ اما در موقع پیری آنها مرا تنها گذاشته اند . این بار می خواهم تنها برای خدا بنوازم تا از آن دریای رحمت بی کرانش دستمزدی بگیرم .

پس با تمام وجود چنگ را گرفت و آن قدر نواخت که خسته وناتوان شد و سر روی چنگش گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت .

در این هنگام سروش غیبی در خواب بر خلیفه مسلمانان رسید  :

وقتی از خواب بیدار شدی به گورستان مدینه برو ِ در آن جا یکی از بندگان خاص من در گوشه ای خوابیده است . تو باید نیاز او را برطرف کنی . هفتصد دینار دستمزد سازی است که برای خدا به صدا درآورده است .

خلیفه وقتی بیدارشد راه گورستان را در پیش گرفت . وقتی چنگ نواز پیر را دید باخودش گفت : این همان بنده مقرب است که در خواب به او سفارش شده .

وقتی کنار پیرمرد رفت ناگهان عطسه ای کرد و پیر چنگ نواز از خواب پرید .

خلیفه پیام غیبی را برای او گفت و هفتصد دینار را به او تحویل داد .

پیرمرد چنگ نواز وقتی این محبت را دید ِ به شدت به گریه افتاد و ناله و زاری کرد و از این که عمری را در بیهودگی ساز زده بود پشیمان شد . سپس با خودش گفت :

باید چنگ و ساز را تنها برای خدا نواخت نه برای کسی دیگر .