مخدوم یا خادم
هنگام بلند شدن از زمین متوجه چراغ جادوی معروف می شود . آن را برمی دارد و غول چراغ ظاهر می شود :
" شما تمام عمر سخت کار کرده اید و حالا می توانید آرزویی بکنید که من برآورده اش کنم . فقط دقت کنید که تنها یک آرزوی شما برآورده خواهد شد .

خدمتگزار پاسخ داد : من تمام عمر به دیگران خدمت کرده ام و همه مرا با نام خدمتگزار مردم می شناسند . دوست دارم از این به بعد مردم در خدمت من باشند و کارهایم را انجام دهند .
وقتی مرد به قصر باز می گردد . درها به رویش گشوده می شود و خدمتگزاران دست به سینه در مقابلش می ایستند .
در ماه اول به خاطر تازگی تجربه برای مرد خوشایند و سرگرم کننده می نماید . ماه دوم آزار دهنده و ماه سوم غیرقابل تحمل می گردد .
به همین خاطر ِ مرد به جنگل برمی گردد و چراغ جادویی را پیدا می کند .
: دلم می خواهد به وضعیت اولیه زندگی خود برگردم و بار دیگر در خدمت مردم باشم .
: متاسفم من مجاز بودم که تنها یک آرزوی شما را برآورده کنم .
: اما تو متوجه حرف من نیستی . من می خواهم به مردم خدمت کنم . خواهش می کنم به من کمک کن ! من جهنم را به عدم خدمت به دیگران ترجیح می دهم .
غول حزن آلود می گوید : آه ..... دوست عزیز ِ پس فکر می کنید تو این ۹۰ روز کجا بودی ؟