پروانه ای که در آن اطراف به دنبال پرتو آفتاب در پرواز بود گفت : به راستی چرا می گرید ؟

بلبل گفت : گریه او برای یک گل سرخ است .

پروانه فریاد زد برای یک گل سرخ ؟ چه مضحک

اما بلبل راز غم او را می فهمید .خاموش به روی درخت بلوط نشسته بود و به راز عشق فکر می کرد .

ناگهان بالهای خود را گشود و در هوا به پرواز در آمد به طرف بوته رزی که زیر پنجره دانشجو روییده بود پرواز نمود و فریاد برآورد : گل سرخی به من بده و من در عوض قشنگترین ترانه خود را برای تو می خوانم .

اما بوته سر خود را تکان داد و گفت : گلهای من همه سرخند . اما زمستان رگهای مرا خشک کرده و من هرگز در این سال گلی نخواهم داشت .

بلبل فغان برآورد و گفت : فقط یک گل سرخ ! آیا برای به دست آوردن آن راهی است ؟

بوته پاسخ داد : فقط یک راه وجود دارد اما آنقدر وحشتناک است که جرات گفتن آن را ندارم .

بلبل گفت : بگو من نمی ترسم .

بوته گفت : باید سینه خود را مقابل خار قرار دهی و برای من آواز بخوانی . تمام شب را باید برای من نغمه سرایی کنی و خار می بایست قلب تو را سوراخ سازد و خونت درون رگهای من جاری شود و از آن من گردد .

بلبل ناله برآورد : زندگی برای همه کس عزیز است . با این همه عشق بهتر از زندگی است . قلب یک پرنده در مقایسه با قلب یک انسان چه ارزشی می تواند داشته باشد ؟

وقتی ماه در آسمان تابیدن گرفت ِ بلبل به طرف بوته گل سرخ پرواز نمود و سینه خود را در مقابل خار قرار داد .سراسر شب با سینه ای که هر لحظه خار بیشتر به آن فرو می رفت آواز خواند و خون سینه اش روان بود .بدینسان گلی برفراز بلندترین شاخه بوته گل سرخ رویید اما بوته بلبل را آواز داد که سینه خود را شدیدتر به خار بفشرد اگر نه قبل ازاین که گل ِ سرخی خود را بازیابد روز فرا خواهد رسید .

پس بلبل هر لحظه سینه خود را شدیدتر به خار می فشرد و آوازش رساتر و رساتر می گشت و چون تنها خون قلب بلبل است که می تواند قلب گلی را سرخ کند .خار قلب او را لمس نمود . دردی بزرگ و جانکاه و رنج لرزه بر اندامش انداخت . هر چه درد سخت تر می شد ِ آوازش رساتر به گوش می رسید .چون درباره عشقی آواز می خواند که با مرگ کامل می گردد .

و آن گل عجیب همانند گل آسمان شرقی سرخ شد .لیکن صدای بلبل رو به ضعف نهاد غباری چشمانش را فرا گرفت . آوایش به گوش گل سرخ هم رسید . تمام وجودش از وجد مرتعش گردید و گلبرگهای خود را در هوای صبحگاهی گشود .

بلبل با خاری که به دل داشت بی جان در سبزه های بلند افتاده بود .

هنگام ظهر دانشجوی جوان پنجره را باز نمود ناگهان فریاد برآورد : عجب ِ چه سعادتی اینجا یک گل سرخ هست ! و خم شد و آن را چید بطرف خانه دختر دوید .

دانشجو گفت که گفته بودید اگر گل سرخی به شما هدیه کنم با من خواهید رقصید . اکنون سرخترین گلهای جهان در اینجاست .

اما دختر اخم کرد و جواب داد : متاسفانه این گل با لباس من متناسب نیست .  بعلاوه برادرزاده پیشکار شاه برای من چند قطعه جواهر حقیقی فرستاده است .

دانشجو با عصبانیت گلی را که در دست داشت به خیابان پرتاب نمود .گل درون آبرویی افتاد و چرخهای ارابه ای از رویش رد شد .

دانشجوی جوان همچنان که قدم زنان دور می شد با خود گفت : واقعا" که عشق چه چیز احمقانه ایست به اندازه نیمی از فایده علم منطق هم ارزش ندارد . چون موضوعی را اثبات نمی کند و همیشه سخن از چیزهایی می گوید که قرار نیست اتفاق بیفتد و شخص را به چیزهایی معتقد می کند که حقیقت ندارد .پس به اتاقش بازگشت و کتاب گرد گرفته قطوری را بیرون کشید و شروع به خواندن نمود .