دوست صمیمی

زمانی یک آدم کوچولو و درستکاری بود که هانس صدایش می کردند . به تنهایی در کلبه کوچکش زندگی می کرد و هر روز در باغش به کار مشغول می شد . در تمام آن حوالی باغی به زیبایی باغ او نبود .
هانس کوچولو دوستان زیادی داشت . اما صمیمی ترین دوستش هیو آسیابان درشت هیکل آن جا بود . آسیابان همیشه می گفت دوستان حقیقی باید در همه چیز با یکدیگر شریک باشند و هانس کوچولو سرش را تکان می داد و از داشتن دوستی که چنین افکار بزرگی داشت به خود می بالید .
هانس کوچولو همچنان در باغش کار می کرد . بهار و تابستان و پاییز را به خوشی گذرانید اما وقتی زمستان فرا رسید و او میوه و گلی نداشت که برای فروش به بازار ببرد از سرما و گرسنگی رنج زیادی برد . مجبور بور شبها سر بی شام زمین بگذارد . آن زمان بسیار هم تنها شد چون آسیابان هم هیچ گاه به دیدنش نمی آمد .
آسیابان به زنش می گفت : تا وقتی برف در کار است خوب نیست مزاحم هانس بشویم آنگاه به دیدن او خواهم رفت که یک سبد بزرگ گل پامچال به من دهد و این کار بسیار او را خوشحال خواهد کرد .
زنش گفت : انسان از شنیدن حرفهای شما راجع به دوستی حقیقتا" لذت می برد . مطمئن هستم خود کشیش هم نمی تواند به زیبایی شما سخن بگوید .
زمستان گذشت ... آسیابان گفت برای دیدن هانس کوچولو می روم .
زنش فریاد زد : وای شما چه قلب مهربانی دارید همیشه به فکر دیگران هستید فراموش نکنید سبد بزرگ را برای آوردن گل با خودتان ببرید .
وقتی آسیابان به پایین تپه رسید گفت : صبح بخیر هانس کوچولو
هانس که نیشش تا بناگوش باز شده گفت : صبح بخیر
آسیابان گفت : زمستان را چطور گذراندید ؟
هانس فریاد زد : خوب ِ حقیقتا" خیلی لطف می کنید . متاسفانه کمی به من سخت گذشت . اما حالا بهار آمده و گلهای من بخوبی رشد کرده اند .می خواهم آنها را به بازار ببرم و بفروشم و با پولش چرخ دستی بخرم .
آسیابان گفت : از شما تعجب می کنم دوستی هیچ وقت فراموش نمی شود .هانس من چرخ دستیم را به تو خواهم داد البته به تعمیر احتیاج دارد . من فکر می کنم که سخاوت روح دوستی است . مطمئن هستم شما هم میل دارید در عوض مقداری گل به من بدهید این هم سبد یادتان باشد آن را کاملا" پر کنید
هانس با لحنی غمگینانه گفت : کاملا" پر ؟ چون واقعا" سبد خیلی بزرگ بود ....
روز بعد آسیابان گفت : ممکن است این کیسه آرد را برای من به بازار ببری .با در نظر گرفتن اینکه می خواهم چرخ دستی ام را به شما بدهم ِ رد کردن درخواست من کمی غیردوستانه است .
هانس فریاد زد : اوه اینطور حرف نزن من هیج وقت رفتار غیر دوستانه ای نخواهم داست . بسرعت کارهای باغش را رها کرد و کیسه بزرگ آرد را به روی شانه اش نهاد
روز بعد آسیابان برای گرفتن پول کیسه آرد نزد او رفت اما هانس آنقدر خسته شده بود که هنوز دربستر بود .آسیابان گفت می خواهم خواهش کنم به محض اینکه لباس پوشیدید به آسیاب من بیایید و سوراخ انبار مرا تعمیر کنید .
هانس کوچولوی بیچاره خیلی دلش می خواست به باغش برود و کار کند با لحنی آمیخته به خجالت پرسید : اگر بگویم که امروز خیلی کار دارم ِ رفتارم غیردوستانه خواهد بود ؟
آسیابان گفت : راستش با در نظر گرفتن این موضوع که می خواهم چرخ دستی ام را به شما بدهم ....
هانس کوچولو سراسر روز را کار کرد
آسیابان گفت : اوه ! هیچ کاری به اندازه کاری که انسان برای دیگران می کند لذت بخش نیست .
از این رو هانس کوچولو پیوسته برای آسیابان کار می کرد و او هم درباره دوستی مطالب زیبا برایش می گفت که هانس دردفتری می نوشت و شبها آنها را دوباره می خواند چون مرید خوبی بود .
یک شب هانس کنار آتش نشسته بود که ناگهان شنید در را بسختی می کوبند . آسیابان بود و فریاد می زد گرفتاری بزرگی برایم پیش آمده . پسر کوچکم مجروح شده بهتر است شما بجای من بدنبال دکتر بروید .
هانس گفت مسلما" فورا" حرکت خواهم کرد اما باید فانوس خود را به من بدهید چون امشب هوا آن قدر تاریک است که می ترسم به درون گودال بیفتم .
آسیابان جواب داد : خیلی متاسفم اما این چراغ فانوس را تازه خریده ام اگر آسیبی ببیند ضرر زیادی خواهم کرد .
طوفان لحظه به لحظه شدیدتر شد و باران سیل آسا میبارید بطوری که هانس نمی توانست ببیند .سرانجام راهش راگم کرد و سرگردان شد هانس کوچولو داخل گودالی افتاد و غرق شد .
در مراسم تشیع جنازه آسیابان می گفت : من بهترین دوستش بودم واضح است که باید در بهترین جایگاه قرار گیرم . و به مرد آهنگر می گفت : می خواستم چرخ دستیم را به او بدهم . راستش حالا نمی دانم با آن چکار کنم راه خانه مرا بند آورده و آن چنان وضعش خراب است که با فروش آن چیزی عایدم نمی شود .راستی که چقدر انسان با سخاوتش به زحمت می افتد !