زلیخا مغرور قصه اش  بود ...

زلیخا بر بلندای قصه اش رفت و گفت :

رونق این قصه همه از من است . کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد . تا بار دیگر قصه ای چنین زیبا شود ؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت :

بس است زلیخا ! این قصه اگر زیباست ِ نه به خاطر تو ِ که زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت : من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است .

قصه گفت : تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی . از قصه ام بیرون برو تا یوسف ماند و راستی .

زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت .

خدا گفت : زلیخا برگرد که قصه ی جهان ِ قصه پر زلیخاست .... و هر روز هزارها پیراهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید تا یوسف ِ زندان بر او برگزیند .

و قصه را و یوسف را ِ زیبایی همه این بود .

زلیخا برگرد .