آنا تعریف می کند که پسر کوچکش - با کنجکاوی کسی که واژه جدیدی را می شنود ِ اما هنوز معنای آن را نمی فهمد - از او پرسید :

مامان پیری یعنی چه ؟

آنا پیش از این که پاسخ بدهد ِدر کسری از ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ِ دشواری ها و ناامیدی های خود را به یاد آورد .

تمام بار پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد .

چشم هایش را بسوس پسرش گرداند که  خندان ِ منتظر پاسخی بود .

آنا گفت : پسرم به صورت من نگاه کن . این پیری است .

و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد . پس از چند لحظه پاسخ داد :

مامان ! پیری چقدر قشنگ است !!!