پیری
آنا تعریف می کند که پسر کوچکش - با کنجکاوی کسی که واژه جدیدی را می شنود ِ اما هنوز معنای آن را نمی فهمد - از او پرسید :
مامان پیری یعنی چه ؟
آنا پیش از این که پاسخ بدهد ِدر کسری از ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ِ دشواری ها و ناامیدی های خود را به یاد آورد .
![]()
تمام بار پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد .
چشم هایش را بسوس پسرش گرداند که خندان ِ منتظر پاسخی بود .
آنا گفت : پسرم به صورت من نگاه کن . این پیری است .
و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد . پس از چند لحظه پاسخ داد :
مامان ! پیری چقدر قشنگ است !!!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ ساعت توسط ویدا
|