در یکی از سرزمین های دور دست پاشاهی زندگی می کرد ِ که در میان مردم به ظالم بودن مشهور بود .

او مالیات زیادی از مردم می گرفت و آنها را گرسنه و بی پول می گذاشت .

این ماجرا ادامه داشت تا یک روز پادشاه به بیماری سختی دچار شد .

پزشکان قصرش ِ نتوانستند او را معالجه کنند . روزی پزشکان دور هم جمع شدند تا در مورد وضعیت پادشاه با هم صحبت کنند.

یکی از آنها گفت : من راه درمان شاه را می دانم اما چون این کار باعث کشته شدن یک نفر می شود تا حالا آن را نگفته ام .

همه گفتند : راه درمان را به ما بگو تا فکری بکنیم و پادشاه را از این وضعیت نجات دهیم .

پزشک ماهر گفت : راه درمان پادشاه قلب پسربچه ای است که سالم باشد .

پزشکان گفتند : اگر پادشاه را معالجه نکنیم ما را خواهد کشت .

بنابراین همگی پیش پادشاه رفتند و موضوع را با او در میان گذاشتند .

پادشاه وقتی موضوع را شنید بسیار تعجب کرد .

بعد به فکر فرو رفت که چه کار کند .و پس از چند روز تصمیم گرفت پسری پیدا کند .

سربازان در میان شهر و روستاهای اطراف گشتند تا این که پسری را پیدا کردند که پدر و مادر فقیری داشت .آنها با تهدیدهای سربازان و سکه های طلا قبول کردند پسر خود را برای پادشاه بفرستند .

پادشاه با دیدن پسر خوشحال شد و دستور داد مقدمات ساختن دارو را انجام دهند .

روز بعد قاضی دربار را احضار کرد و از او خواست تا مراحل قانونی این کار را انجام دهد .قاضی از ترس به این کار رضا داد .

پسر فقیر وقتی دید همه به کشتن او راضی شده اند ِ سرش را به سمت آسمان بلند کرد و لبخندی زد .

پادشاه پسر را دید .

به او گفت : تو الان باید ناراحت باشی ِ چرا موقع مرگت می خندی ؟

پسر گفت : پدر و مادر من به خاطر سکه های طلا راضی شدند ِ پسرشان کشته شود . قاضی هم از ترس ِ کار پادشاده را قانونی نشان داد . پادشاه نیز برای رهایی از مریضی خودش راضی شد من بمیرم .

در این لحظه پناهگاهی جز خدا ندارم

پادشاه غمگین شد و اشک از چشمانش جاری شد . به اطرافیانش گفت :

اگر من بمیرم بهتر از این است که خون بی گناهی ریخته شود .

بعد از مدتی حال پادشاه خوب شد و سلامتی خود را به دست آورد . پادشاه به خاطر این نعمت بزرگ از خدا تشکر کرد و دیگر به مردم کشورش ظلم نکرد .