او رابعه است .

روزها همه به روزه است و شبها بیدار و سر به سجده !

حالا تو می خواهی به خواستگاری او بروی ؟

به خواستگاری رابعه !!!

هرگز ِ هرگز ِ تن نخواهد داد ...

.....

اما او به خواستگاری رابعه رفت و رابعه گفت :

آری ِ آری ِ شوهر می کنم .

اما ِ ای وای رابعه ! زهد و ریاضتت چه می شود؟

دامنت به زندگی می گیرد و آلوده می شوی !

رابعه گفت : هزار سال خدا را در حاشیه می جستم ِ در کنج ِ در خلوت ِ تا اینکه دانستم خدا  در میان است . در میان زندگی !!!

 زندگی جنگ است ....

آنکه نمی جنگد و در کناری می ماند ِ سهمی از خدا نمی برد .... و هر کس بیشتر مبارزه کند ِ خدای بیشتری نصیبش می شود .

رابعه عروس شد !

شاید او رابعه بود ِ آن زن که از آن کوچه دست در دست دخترش لبخند زنان می گذشت .

شاید او رابعه بود و داشت خدا را از لابه لای زندگی ریزه ریزه به در می کشید .

شاید او رابعه بود ....