خدا و کودک
این راز هستی بود ....
راز عشق پروردگار به کودک !
کودک تا این راز را شنید خواست از شادی فریادی بکشد . چون نمی توانست شادی اش را پنهان سازد .
اما مامان فرشته انگشتش را پشت لب بالایی کودک فشار داد و گفت : هیس !!!!
جای انگشت مامان فرشته پشت لب بالایی کودک ماند !

کودک با عشق به این راز زندگی کرد تا زمان تولدش فرا رسید .
به محض تولد از شادی فریاد زد و اشک شوق ریخت .
گریه زمان تولد ِ شادی کودک از درک راز هستی و راز عشق پروردگار به کودک هست .
او در دنیا از خیلی چیزهای خوب برخوردار شد ....اما راز را از یاد نبرد ...
و مامان فرشته هنوز برایش دعا می کند .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۰۱ ساعت توسط ویدا
|