روزی جمعی از دانشمندان گردهم جمع شدند و پس از بحث و تبادل نظر فراوان به این توافق رسیدند که دیگر به خدا هیچ احتیاجی ندارند ....

یکی از دانشمندان داوطلب شد و نزد خدا رفت گفت :

خدایا خودت می دانی که ما دانشمندان با هم کلی فکر کرده ایم و جلسه گذاشتیم و همگی به این نتیجه رسیده ایم که از نظر علمی آن قدر پیشرفت کرده ایم که بتوانیم همه چیز بسازیم و دیگر به تو احتیاجی نداریم .

خدا گفت : شما مطمئنید ؟

دانشمند جواب داد : بله حتی می توانیم از راه شبیه سازی انسان دیگری را به وجود آوریم و .....ما می توانیم از این خاک ....

خدا گفت : حالا که شما می توانید همه کاری بکنید . پس به خاک من احتیاجی ندارید .

دانشمند لحظه ای فکر کرد و گفت : اما خاک دیگری غیر از خاکی که شما خلق کرده اید وجود ندارد ! پسسسسس ......