لیلی بچرخ
لیلی گفت : بس است دیگر . بس است و از قصه بیرون آمد .
مجنون دور خودش می چرخید .
مجنون لیلی را نمی دید و رفتنش را .
لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود . کاش لیلی را می دید .

خدا گفت : لیلی بمان ِ قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند .
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد . حکایت است . حکایت چرخیدن .
خدا گفت : مثل حکایت زمین ِ مثل حکایت ماه ِ لیلی بچرخ .
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند .
خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ .
لیلی چرخید ِچرخید ِچرخید و چرخید .
دور ِ دور لیلی است . لیلی می گردد و قصه اش دایره است .
لیلی بگرد ِ تنها حکایت دایره باقی ست .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۰۹ ساعت توسط ویدا
|