پیر مرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد:

پس از مدتی این تلگراف را دریافت کرد:

"پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ِ من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ."

سپیده دم روز بعد ِ دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند ِ بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که رو داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سردرگمی نمود !

پسرش پاسخ داد : پدر برو وسیب زمینی هایت را بکار ِ این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم !