جوانمرد گفت : خدایا ! نماز می خوانم و روزه می گیرم ......اما این نیست آنچه تو  می خواهی ِ دلم راضی نمی شود ِ می دانم که چیزی بیش از اینها باید کرد .

خدا گفت : آری چیزی بیش از اینها باید کرد . و آن گاه عرش را بر شانه های او گذاشت . . گفت :

این است آنچه می خواهم . اینکه عرشم را بر دوش بگیری ِ امانتم را .

جوانمرد گفت : سنگین است . سنگین است .شانه هایم دارد می شکند

خدا گفت : یاری بخواه ِ جهان هرگز از یاران خالی نخواهد بود

و جوانمرد فریاد برآورد که : ای جوانمردان ِ یاری ِ یاری ام کنید ِ عرش خدا بر پشت ما ایستاده است ِ نیرو کنید و مردآسا باشید که این بار ِ گران است .

و هر روز کسی از گوشه ای و هر روز کسی از کناری درآمد . کسی که تکه ای از عرش خدا و پاره ای از امانت او را برپشت گرفت .