اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ِ مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی . وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی :سلام

اما تو خیلی مشغول بودی .

بعد از انجام چند کار تلویزیون را روشن کردی .نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه ؟در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی ِ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی ِ شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی . موقع خواب ...

فکر کنم خیلی خسته بودی .بعد از آن که به به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی ِ به رختخواب رفتی و فورا" به خواب رفتی .اشکالی ندارد

احتمالا" متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام .

من صبورم ِ بیش از آنچه تو فکرش را می کنی . حتی دلم می خواهد یادت بدهم که و چطور با دیگران صبور باشی . من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم ... منتظر یک سر تکان دادن ِ دعا ِ فکر یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد !

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی . خوب ِ من باز هم منتظرت هستم ِ سراسر پر از عشق تو ... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی ...

                                                                                                            دوست تو : خدا