همان چهره مهربان ِ آن چشمهای درشت سیاه که شعله ور می نمایند و به جلو خیره هستند ِ آن پاهای خاک آلود ِ آن صندلهای فرسوده و حضور نیرومند روحش ِ با آرامش آنانی که می دانند چگونه باید به زندگی راست بنگرند . بر همه چیز مستولی می شود .

برای چه نمی توانم هر شب خواب عیسی را ببینم ؟

برای چه نمی توانم با همان آرامشی به زندگی خود بنگرم که او می تواند در یک رویا منتقل کند ؟

چرا نمی توانم روی این زمین ِ با هیچ کس دیدار کنم که بتواند همچون او ِ چنین ساده و چنین مهربان باشد ؟

چگونه می توانی گمان کنی که از تو بیشتر رنج دیده ام تا شادی ؟

هیچ کس درست نمی داند مرز بین دلشادی و درد کجاست ِ اغلب می ندیشم جدا ساختن آنها غیرممکن است .

تو آنقدر شادی به من می بخشی که به گریه در می آیم و آن قدر رنجم می دهی که به خنده می افتم.

نیروی خیال حقیقت مطلق را می بیند . خیال همه جا می زید و حیات آزاد ذهن است . خیال رو به تعالی ندارد :نمی خواهم رو به تعالی داشته باشد ِ فقط می خواهم آگاه تر باشیم .

دوست دارم سراسر زندگی ای را که در من هست ِ بزیم و هر لحظه را تا نهایتش درک کنم .

در طوفان چه هست که مرا چنین به جنبش می آورد ؟ چرا به هنگام وزش طوفان ِ بس بهتر و نیرومندتر و از زندگی مطمئن ترم ؟ نمی دانم و باز طوفان را بس بیشتر ِ بیشتر از هر چیزی در طبیعت دوست دارم (توضیح : این عشق جبران خلیل عزیز به طوفان جالب نیست ؟ بقول خودش جنبش عناصر در آسمان )

عشق او همچون خود طبیعت آرام بخش است . برای آدم هیچ معیاری تعیین نمی کند . هیچ چیز را برای آدم انتخاب نمی کند . به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد .درست مثل طبیعت . من حقیقی هستم ِ او نیز : این دو حقیقت یکدیگر را دوست دارند ِهمین !

شعور یک گیاه در وسط زمستان ِ از تابستان گذشته نمی آید ِ از بهاری می آید که فراخواهد رسید . گیاه به روزهایی که رفته اند نمی اندیشد ِ به روزهایی می اندیشد که خواهد آمد . اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد .چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خوهیم توانست به هر آنچه می خواهیم دست یابیم ؟

"به چه مهر ورزیدن "مشکل بنیادی انسان است . و اگر ما راه حل آن را بیابیم - که به هر چه ممکن است مهر بورزیم - در می یابیم که حقیقت این گونه عشق ورزیدن را دوست دارد و هیچ عشق دیگری پایدارتر وجود ندارد .

روح ما بسیار ساده است و این بزرگترین امتیاز ماست .تمامی رخدادهای خزن انگیز زندگی انسان در جهت یاری انسان برای ساده ساختن روح خود کار می کنند .

بر این باورم که پروردگار ساده تر از همه است .

که می تواند بگوید " این دوران خوب بود و این دوران بد " همه ایستگاهها بخشی از طبیعت هستند . مرگ بخشی از زندگی است . این داغها دیگر در من نیستند و قلبم هیچ تلخی ای در خود ندارد.

توانایی سخن گفتن با دیگران درباره خداوند زیباست . نمی توانیم سرشت خداوند را به تمامی درک کنیم ِ چون او نیستیم ِ اما دست کم می توانیم با نگریستن به تجلیات مرئی او آگاهی مان را برای رشد آماده کنیم .

خداوند فقط خالق انسان و زمین نیست . افزون بر آن او داور هر ان چیزی است که در زیر خورشید رخ می دهد .خداوند به گونه ای ناب در این خواسته اولیه اش تجلی می یابد - که انسان و زمین بخشی از او هستند . خداوند نیرویی جنبان است که از راه همین خواسته رشد می کند . و بدین گونه هر آنچه بر روی زمین است همراه او رشد می کند .

این خواسته سرچشمه قدرت است که همه چیز را دگرگون می سازد .

( موقع خلاصه نویسی مطالب جبران خلیل ِ انتخاب کوتاه مطلب برایم سخت است .می خوام بگم فقط نصف کتاب را خلاصه کردم .بقیه برای بعد ...)