جعبه
وقت ندارم . کسی را نمی پذیرم .
پدر همیشه سرش شلوغ بود . نامه ها را تا مدت ها پاسخ نمی داد .
ناهار و شام را در اتاق می خورد و برای هیچ کاری وقت نداشت .
و مادرم از دست اخلاق او به تنگ آمده بود و تصمیم گرفت بسته ی متفاوتی برای پدر بفرستد تا بتواند با او بیشتر صحبت کند .
طبق معمول بسته را برای پدر بردم
و پدر از زیر عینکش نگاهی به من و به بسته کرد
و گفت : بسته بزرگی است بازش کن حتما" مطلب مهمی در آن هست .بازش کن .
و سرگرم کارش شد .
روی بسته نوشته بود : لطفا" به سمت پنجره باز شود .
پدر تعجب کنان بسته را از من گرفت و پنجره را باز کرد تا بسته را باز کند .
از پنجره مادر را دید که برایش دست تکان می داد .
در همین حال کبوتر سفیدی از بسته بیرون پرید و پرواز کرد .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۲۳ ساعت توسط ویدا
|