وقت ندارم . کسی را نمی پذیرم .

پدر همیشه سرش شلوغ بود . نامه ها را تا مدت ها پاسخ نمی داد .

ناهار و شام را در اتاق می خورد و برای هیچ کاری وقت نداشت .

و مادرم از دست اخلاق او به تنگ آمده بود و تصمیم گرفت بسته ی متفاوتی برای پدر بفرستد تا بتواند با او بیشتر صحبت کند .

طبق معمول بسته را برای پدر بردم

و پدر از زیر عینکش نگاهی به من و به بسته کرد

و گفت : بسته بزرگی است بازش کن حتما" مطلب مهمی در آن هست .بازش کن .

و سرگرم کارش شد .

روی بسته نوشته بود : لطفا" به سمت پنجره باز شود .

پدر تعجب کنان بسته را از من گرفت و پنجره را باز کرد تا بسته را باز کند .

از پنجره مادر را دید که برایش دست تکان می داد .

در همین حال کبوتر سفیدی از بسته بیرون پرید و پرواز کرد .