پسر کوچولو به همراه خواهرش برای دیدن مادربزرگش به مزرعه رفته بود .

مادر بزرگش یک تیر و کمان به او هدیه داد تا با آن بازی کند .

پسرک در مزرعه و جنگل  می دوید و با تیر و کمان نشانه گیری می کرد ولی نمی توانست به هدف بزند .

وقتی خسته به سوی خانه می رفت اردک خانگی مادربزرگ را دید و برای شوخی به سمت او نشانه رفت و تیری رها کرد .

در کمال ناباوری تیر به سر اردک خورد و او را کشت

پسرک با ناراحتی ِ اردک را پای درخت و زیر خاک پنهان کرد ولی متوجه شد که خواهرش کارهای او را دیده است .

بعد از صرف شام مادربزرگ به دختر گفت برای شستن ظرفها به من کمک کن .

ولی دختر پاسخ داد : برادرم بمن گفته که می خواهد این کار را انجام دهد

و رو به برادرش کرد و گفت : ماجرای اردک را فراموش نکرده ای ؟

پسرک به آشپزخانه رفت تا به مادربزرگ کمک کند .

به همین ترتیب دختر در هر فرصتی پسرک را مجبور می کرد تا کارهای او را انجام دهد .

چند روز گذشت .....پسر از وضعی که بوجود آمده بود خسته شد .

پیش مادربزرگ رفت و به او گفت : من کار بدی انجام دادم و ماجرا را برای او تعریف کرد .

مادربزرگ لبخندی زد ِ او را در آغوش گرفت و گفت : می دانم پسرم ِ من پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم ولی چون تو را خیلای دوست دارم تو را بخشیدم . می خواستم ببینم تا کی می توانی به خواهرت اجازه بدهی به خاطر خطایی که انجام داده ای از تو سوء استفاده کند .