کیمیاگر
خواندن کیمیاگر را به تمام کسانی که از روی اشتیاق به دنبال تحقق رویاهایشان در زندگی هستند سفارش می کنم (انتونی رابینز )
پسر چنین گفت :
در جایی تو کسی را که من دوست دارم نگاه می داری بنابراین وقتی به شنهای تو می نگرم به او هم می نگرم . می خواهم به سوی او بازگردم و به کمک تو نیاز دارم .
بیابان پرسید :
عشق چیست ؟
" عشق پرواز قوش بر فراز شنهای توست زیرا تو برای او مزرعه ای سرسبزی که همیشه با یک شکار از سوی تو باز می گردد . آنچه شکار را می سازد قوش می شود .قوش انسان می گردد و انسان به نوبه خود بیابان . این همان است که فلز را به طلا تبدیل می سازد و طلا را به زمین باز می گرداند."
باد به پسر نزدیک شد و چهره اش را نوازش کرد . او از صحبت پسر با بیابان با خبر بود ِ زیرا باد همه چیز را می داند.
پسر به باد گفت : کمکم کن . روزی تو صدای محبوبم را به من رساندی .
- زبان بیابان و باد را چه کسی به تو آموخته است ؟
- قلبم .
باد گفت :
نمی توانی باد شوی ِ ما دو چیز متفاوت هستیم .
پسر گفت :
این حقیقت ندارد . من در درونم بادها دارم ِ بیابانهاِ اقیانوسها ِ ستارگان و آنچه در کیهان وجود دارد .همه ما را یک دست آفریده است و همه دارای یک روح هستیم .
فقط لحظه ای بمن بیاموز که باد شوم ِ در این صورت ما می توانیم در مورد امکانات نامحدود مردم و باد با هم صحبت کنیم .
کنجکاوی باد تحریک شد . او می خواست در مورد آن چیزها صحبت کند ولی نمی دانست چگونه انسان را به باد تبدیل کند .
باد در حالی که از محدودیت خود خشمگین بود چنین گفت :
در سفرهایم به دور جهان اغلب دیده ام که مردم از عشق و آسمانها سخن می گویند . شاید بهتر باشد از آسمانها بپرسی.
پسر به خورشید گفت :
باد بمن گفت که تو عشق را می شناسی . اگر درباره عشق چیزی می دانی پس درباره "روح جهان" هم می دانی ِ زیرا آن از عشق ساخته شده است .
خورشید گفت :
روح جهان با روح من در تماس است . ما با هم به رشد گیاهان کمک می کنیم و گوسفندان را به سایه می بریم .آموختم چگونه عشق بورزم .می دانم که اگر کمی به زمین نزدیکتر شوم همه چیز در آنجا خواهد مرد .
- پس تو درباره عشق می دانی .
- آنچه من می دانم "روح جهان " است .
- تو خردمندی زیرا همه چیز را از فاصله دور می بینی . اما درباره عشق نمی دانی . این حقیقت دارد که همه چیز مقصد خودش را دارد . ولی اگر روزی آن مقصد معلوم شود باید به چیز بهتری تبدیل گردد .تا اینکه روزی با " روح جهان " یگانه شود .بنابراین همه باید به دنبال گنج خود باشند . آن را بیابند و سپس از زندگی قبلی خود بهتر شوند .
عشق چیزی است که تبدیل می کند و بهبود می بخشد ." روح جهان " را بهبود می بخشد . اولین بار فکر کردم که روح جهان کامل است ِ اما بعدا" توانستم ببینم که مثل سایر جنبه های خلقت است و او هم شوق و جدالهای خود را دارد . این ما هستیم که روح جهان را پرورش می دهیم .و جهانی که ما در آن زندگی می کنیم . چه بهتر باشد و چه بدتر ِ بستگی به بهتر شدن و بدتر شدن ما دارد و اینجاست که نیروی عشق وارد می شود ِ زیرا وقتی ما دوست می داریم همیشه تشنه بهتر شدن هستیم .
پسر رو به دستی که همه چیز را نوشته بود کرد . همینکه این کار را کرد احساس کرد که کیهان ساکت شده و تصمیم گرفت صحبت نکند .
جریانی از عشق در قلبش جاری شد و شروع به دعا کرد . دعایی که هرگز قبلا" نکرده بود . زیرا دعا بدون کلام و یا التماس بود .
پسر به روح جهان رسید و دید که بخشی از روح خداست و دید که روح خدا هم روح اوست . و او می توانست معجزه کند .